امتحانش رو خوب داده بودم ولی چون سر کلاس با استاد بحث سیاسی میکردم انداختتم
بعد از امتحانا با 4 تا از بچه ها رفتیم همدان اصلا خونه نرفتیم از جلو دره دانشگاه یه سره حرکت کردیم برا همدان خریم دیگه چه کنیم یکی از رفیقامون دانشگاه همدانه و اونجا خونه گرفته رفتیم پیش اون
خیلی خوش گذشت برا انتخابات هم همدان بودیم وسط شلوغیا من شده بودم لیدر یه پرچم انداختم دور سرم شعار میدادم همه میگفتن حدود 500 نفری جمع شده بودن آخرش یه خری گفت مرگ بر دیکتاتور و ملت جوگیر هم گفتن و دیدیم حدود 50 نفر یگان ویژه ریختن سرمون تا میخوریدم کتک زدنمون بعدشم فرار کردیم ولی خیلی حال داد
هر شب ساعت 11 میرفتیم سر کوه های اطراف همدان ستاره ها رو نگاه میکردیم آهنگ گوش میدادیم با ماشین و میرقصیدیم تا خورشید طلوع کنه و بعد میومدیم پایین و میخوابیدیم
هیچ لذتی بالاتر از مسافرت رفتن با 8 نفر از رفیقا پایه نیست همش مسخره بازیه تو جاده همدان هم دو ماشینه بودیم پرشیا من بود یا یه 206 یکی از بچه ها همش چت میکردیم رو یه ماشین و از دوطرف آینه هاش رو میزدیم و فرار
جلو پلیس آهنگ کردی میزاشتیم و همه تو پنجره های ماشین و دستمالا به دست میرقصیدن طوری که پلیسا خندشون گرفته بود
همدان رو ریختیم به هم و برگشتیم
الانم رسیدم اهواز و خونم فردا میخوام برم دنبال کار ولی حتی نمیدونم چیکار
پس فردا امتحانام شروع میشن 7 تاشون هم پشت سرهم از همین پس فردا باید برم امتحان بدم هیچی نخوندم هنوز
شهریه این ترم دانشگاه رو هم ندادم هنوز پولی نمونده برام میخوام کارت ورود به جلسه رو جعل کنم برم سر جلسه دعا کنید نگیرنم اگه گرفتنم بیچارم میکنن
800 تومن بدهکارم به دانشگاه خوب ندارم چیکار کنم اگه داشتم میدادم و کارت رو جعل نمیکردم
راستی میخوام تو این تابستون یه مقاله بدم دعا کنید مقالم چاپ بشه اگه ISI بشه شاید بتونم بورسیه بگیرم یعنی دنیام عوض میشه و از این وضعیت کامل درمیام تمام سعیم رو میکنم بقیش دیگه دست من نیست
دیگه هیچ خبری نیست الانم باید پاشم درسام رو بخونم وگرنه همه رو میوفتم
کلاسم تموم شد یه کلاس خالی پیدا کردم نشستم تو نت تا بقیه بچه ها بیان بریم دور دور تو شهر
فردا 3 تا امتحان میان ترم دارم موندم کدوم رو بخونم ولی بیخیال شدم هیچکدوم رو نمیخونم اومدم نت ولگردی
یکی دوهفته بیشتر از این ترم نمونده ترمه به قول معروف کم که همه جا میگن ولی ما که با دوستم حساب کردیم اندازه یه ترم مهر عادی بود
شما هم حساب کنید میفهمید همه چرت و پرت میگن بابا ترم مهر یک هفته از ترم بهمن کمتره میگی نه حساب کن
خیلی طولانی شد این ترم کی بشه تموم بشه راحت شیم
تابستون احتمالا برم یه مغازه ای جایی کار کنم بیکار نمیتونم بمونم الانم چندتایی شاگرد گرفتم خصوصی درس میدم درآمدش خوبه فقط بدیش اینه که بعضی جاها باید بری که نباید اونجاها باشی
مثلا میری تو یه خونه دانشجویی با 4 تا دختر تنها باید به یکیشون درس بدی خوب لامسبا حداقل من اومدم تو خونتون یکم لباس بیشتری بپوشید نه با تاب و شلوارک آدم اومده درس بده نیومده که .........
درکل حالم دیگه داره از دانشگاه بهم میخوره واقعا نیازه زودتر تموم بشه
بچه ها اومدم ما رفتیم فکر نکنم به این زودیا وقت کنم بیام نت
دوستان عزیز شرمنده به خدا بی معرفت هم نیستم
ساعت 1 شد رفتم بیرون دیدم همسایه ها هم آب ندارن آدم و عالم داشتن به دولت فحش میدادن
برگشتم خونه تلویزیون رو روشن کردم زدم ماهواره دیدم هیچی نمیگیره همش پارازیته زدم شبکه 3 ایران تا سال تحویل شد هیچکس حتی به دیگری نگاه نمیکرد همه کثیف بودن و صورت ها نشسته بودن هیچکی اعصاب نداشت حضرت آغـــــا اومد تو تلویزیون چرت و پرت هاش رو بگه ما هم مجبوری نگاه میکردیم بعد از نیم ساعت آب اومد همه فقط داشتن میدوییدن برا حموم و دستشویی
عید جالبی بود همونطوری بود که دوست داشتم بدون هیچ تظاهری بدون هیچ روبوسی و تبریک گفتنی
چند روزه از لبخند و شادی روی لبای ملتی که از خیابونا رد میشن منم خوشحال میشم از عکس ها و شادی های دوستام تو فیسبوک به خاطر عید منم کلی خوشحال شدم ایشالا سال خوبی برای همه باشه
روزای اول عید یکی از فامیل هامون مرد رفتیم برای مراسمش یکی رو دیدم که خیلی دوست داشتن ببینمش ولی حتی سلام هم نکردم باهاش.... آخه نمیشد..... ملت حرف درمیوردن برامون چون دختر بود.... ببین تو چه فرهنگ چرت و مسخره ای زندگی میکنیم ولی اونم همش نگاه میکرد شاید منتظر بود من سلام کنم خیلی پشیمونم که نرفتم سلام کنم درکل بیخیالش فقط میخواستم ببینمش که چقدر بزرگ شده و چه شکلی شده همین نه بیشتر
کلا مسیر سرنوشت هرکس مثل حرکت یه قطاره اون به مسیر خودش میره و آخرش همونجایی میرسه که از اول قرار بوده برسه
حالا اینجا آدما چند دسته میشن
دسته اول آدمایی هستن که بین کوپه ها جابجا میشن یا سرشون رو از پنجره های سمت چپ یا سمت راست بیرون میبرن و از منظره ها یا همون زندگی لذت میبرن اینا همونایی هستن که از زندگیشون راضی هستن و سعی میکنن از زندگی همونطوری که هست لذت ببرن که عمده آدمای دنیا جز همین دسته ان
دسته دوم آدمایی هستن که ترجیح میدن برن آخر قطار کنار آخرین در قطار وایسن و به ریل آهنی که فقط داره رو به جلو میره نگاه کنن و میزارن سرنوشت هر بلایی سرشون میخواد بیاره و هیچ حرکتی از خودشون نشون نمیدن اینا همون آدمایی هستن که با هر سازی که زندگی باهاشون میزنه میرقصن که خیلی از ایرانیا جز این دسته هستن
دسته سوم آدمایی هستن که سعی میکنن خودشون رو به لوکوموتیو برسونن و سرعت حرکت کل قطار رو زیاد بکنن و از مقصد تعیین شده قطار رد بشن و به هر مقصدی که میخوان برسن اینا افراد موفق دنیان خوش به حال کسایی که دارن به سمت لوکوموتیو میرن
آخرش یه روزی دیوونه میشم بس که به همه چیز فکر میکنم البته اگه تا حالا نشدم......
صبح ساعت 7 میرم دانشگاه و از در که وارد میشم حس میکنم همه رو میشناسم همه زندگی خوبی دارن همه یه هدف دارن همه در آرامش زندگی میکنن بوی سبزه و گلهای دانشگاه میزنه زیر دماغم یه سوز سرد زمستونی میاد که آدم احساس خوبی بهش دست میده احساس میکنم همه چی خوبه
میگردم کلاسم رو پیدا میکنم و میرم میشینم آخر کلاس استاد داره درس میده ولی من کر شدم و هیچی نمیشنوم و تو عالم خودمم بچه ها بعضیا دارن گوش میدن بعضیا خوابن بعضیا با موبایل بازی میکنن بعضیا هم اصلا تو این عالم نیستن و فقط خیره شدن به جلو و دارن به خیلی چیزا شایدم هیچی فکر میکنن
کلاس تموم میشه میرم سمت سلف که غذا بخورم یه صدای هم همه شدیدی میاد کلی آدم اونجاست یه دوست پیدا میکنم میرم میشینم پیشش کم کم دوستا زیاد میشن و با هم میخندیم و حرف میزنیم و شاد میشیم خیلی زمان خوبیه احساس میکنی زندگی در آرامشه و همه چی آرومه
زمان شروع کلاسا میرسه هرکی یه طرف میره و تا شب سر کلاسیم
بعد از آخرین کلاس که ساعت 8 تموم میشه وقتی میام بیرون همه جا تاریک و خلوت و سرده همه دارن به سمت درب دانشگاه با سرعت حرکت میکنن همه میخوان برن خونه یا خوابگاه با خودشون میگن بریم سریع برسیم غذا بخوریم یا بخوابیم یا استراحت کنیم..... همه یه جایی دارن که برن با خودم میگم من کجا برم...........
بعد از کلی فکر که خونه کی برم کلی خونه تو ذهنم میاد ولی همشون به دلیلی نمیشه رفت یه نگاه به گوشیم میکنم.... نه هیچکس منتظر من نیست یه نگاه به اطراف میکنم کسی نمونده دیگه تو دانشگاه همه جا ساکته و باد داره درخت ها رو تکون میده فایده نداره باید فعلا از اینجا برم....
میرم سمت تاکسیا میبینم هیچکس نیست همه رفتن چاره ای نیست باید پیاده رفت
راه میوفتم به سمت مرکز شهر صدای بلند ماشینا میاد که دارن از کنارم رد میشن نگاه میکنم یکی داره میره دنبال زنش یکی داره میره رستوران یکی با خونواده داره میره مهمونی یکی داره با تلفن حرف میزنه دوتا ماشین با سرعت دارن لایی میکشن
سرم رو برمیگردونم و هدفون میزارم تو گوشم ساعت 9:30 رسیدم مرکز شهر کلی شلوغی میبینم کلی صدا کلی نور وای خدا گیج شدم مثل دیوونه ها فقط به طرف جلو حرکت میکنم یه جای آروم نیاز دارم که فکر کنم تو این شلوغی و هم همه اگه وایسم کلی آدم میخوره بهم به سمت جلو حرکت میکنم اولین کوچه ای که دیدم رفتم داخلش کمی از صدا و شلوغی کم شد فکر میکنم حالا چیکار باید بکنم
بازم فکر بازم فکر خیلی خستم پاهام خیلی درد میکنن خیلی گشنمه
تصمیم میگیرم برای شام یه چیپس بخورم برای خواب هم برم خونه یکی از فامیل ها خونشون دوره میرم سمت تاکسیا میبینم تاکسی نیست دیگه دیره باید پیاده برم
راه میوفتم و یه چیپس میگیرم از خیابونای فرعی میرم تا کمتر سروصدا و شلوغی باشه چیپس رو باز میکنم و میخورم
یا چیپس خیلی تلخه یا این زندگی.......... من که هیچ مزه خوبی حس نمیکنم...........
هرجا یه بچه میبینم چیپس رو قایم میکنم آخه عذاب وجدان میگیرم اگه بچه دلش چیپس بخواد شایدم بهونه بگیره به باباش و باباش پول نداشته باشه همیشه وقتی میخوام چیزی بخورم همین احساس رو دارم و نمیزارم کسی ببینتم
چیپس تموم شد ولی هنوز کلی راه مونده آه خدا پس کی میرسم دیگه
بعد از کلی راه بالاخره میرسم در خونه با خودم میگم دیگه تموم شد انقدر خستم که رفتم داخل فقط میگیرم میخوابم تا فردا
زنگ رو میزنم ولی کسی جواب نمیده دلشوره میگیرم دوباره و سه بار و چهار بار زنگ میزنم نه کسی خونه نیست یه نگاه به اطراف میکنم هیچکس تو خیابون نیست نگاه ساعت میکنم 10.15 رو نشون میده کیف رو میزارم زمین و از لوله گاز میرم بالا وقتی رسیدم بالا دیوار فهمیدم چه گهی خوردم حالا چطور برم پایین راه برگشتی نیست باید بپرم ولی دیوار خیلی بلنده تا کسی ندیده باید بپرم کیفم هم دمه دره و لپ تاپ توشه بعد از یکی دوبار تصمیم به پرش بالاخره میپرم و با پا میام پایین.....
احساس درد خیلی شدیدی تو پاهام حس میکنم سریع میرم کیفم رو میارم
تو حیاط میشینم یه آب به سروصورتم میزنم تو آینه نگاه میکنم وای چقدر قیافه خسته ای دارم
میشینم منتظرشون تا بیان آخه در ورودی تو حیاط قفله
با خودم میگم نکنه شب نیان خونه....
خدا کنه زودتر بیان....
یه نیم ساعت طولانی و خسته کننده گذشت تا اینکه اومدن
وقتی وارد شدن منو دیدن گفتن چرا نگفتی میام غذا خوردی چیزی نمیخوای و کلی محبت
با این همه محبت کمی شاد میشم ولی وقتی زیاد شد فهمیدم ترحمه همه به من به چشم یه آدم بدبخت و بیچاره و گشنه نگاه میکنن از این احساس متنفرم
با خودم میگم خدارو شکر این روز لعنتی هم تموم شد ولی کاش همون یه روز بود و مجبور نبودم دوباره فردا 7 صبح همین وضعیت رو شروع کنم.............
یه وقت دکتر گرفتم رفتم گفت میگرنه گفتم بابا من 5 ساله میگرن دارم میدونم دردش چطوریه این میگرن نیست گفت نه میگرنه
یه متخصص مغز و اعصاب پیدا کردم رفتم گفت سی تی اسکن بگیر رفتم گرفتم و برگشتم پیش دکتر گفت انسداد رگ مغزی داری باید تحت درمان قرار بگیری یه مدت اگه خوب نشدی باید عمل کنی هیچی دیگه الان تحت درمانم
اومدم خونه همه رو گفتم دکتر گفته میگرنه کسی رو نگران نکنم
خوب دیگه خواستم بگم یه مدت نبودم برا این بود نمیتونستم بیام نت الانم اگه یه روزی یه دفعه نیومدم دیگه بدونید سکته مغزی کردم :دی
هفته دیگه دوباره دانشگاه شروع میشه و در هفته 4 روز باس برم دزفول الاف و آواره خونه های دوست و آشنا این دکتره هم گفت این درمان یکی دو ماه اول اصلا نباید رانندگی کنی و زیاد بیدار باشی گرسنگی هم اصلا نباید بکشی. دقیقا چیزاییه که من باید انجام بدم 7 صبح تا شب کلاس دارم ناهار هم که غذا دانشگاه باید بخورم شام هم که درکار نیست باید کیک بخورم اینم وضعیت جدید من
ولی اصلا نگران و ناراحت نیستم من سگ جون تر از این حرفام این همه درد تحمل کردم چیزیم نشد اینم روش
از اینجا به عزرائیل سلام میرسونم میگم برو بروووو از خدا بترس منو از مردن نترسون
والا به خدا
امتحانام تموم نمیشن دیگه لامسبا پدرم دراومد این دانشگاه هم تموم نمیشه دیگه بریم کار کنیم کمی
این ترم هم تموم شد و راحت شدیم ترم دیگه فقط تخصصی برمیدارم تا معدلم بیاد بالا اصلا عمومی نمگیرم
مشکل من فقط تو درسا عمومیه مخصوصا این معارف ها عمرا نمره بالای 11 ازشون نمیتونم بگیرم
یکی از افتخاراتم تو دوره دانشگاه اینه که ریاضی 2 و معادلات و ریاضی مهندسی و فیزیک1 و فیزیک2 رو تو یه ترم پاس کردم بچه ها میگفتن باید اسمت رو تو گینس ثبت کنن واقعا اون ترم پاره شدم جالب اینجاست میان ترماشون رو هم ندادم چون تصادف کرده بود واسه پایان ترم از 15 نمره بایستی 10 رو میگرفتم
این ترم هم اعصابم خراب شد طوری حساب کرده بودم که 5 تا 20 بگیرم و تخفیف شهریه رو واسه شاگرد اولی بگیرم ولی فکر کنم نفر سوم میشم که 50 تومن تخفیف بیشتر نیست همش تقصیره این استاداست ترم بعد یه رکوردی تو کارنامه میزنم که تو کل تاریخ دانشگاه بنویسنش و یه تخفیف شهریه خوب ازشون میگیرم
این 50 تومن تخفیف این ترم رو هم میرم لباس میگیرم حدود 6 ماهه لباس و کفش نخریدم دیگه لباسم داره پودر میشه هرکی میبینه فکر میکنه گدام :دی
چه کنیم دیگه پول نداریم لباس بخریم کسی هم برام نمیخره :دی
دلم برا ماشینم تنگ شده بعد از امتحانا دیگه با قطار میرم دزفول واسه دانشگاه ماشین رو نمیتونم ببرم چون جایی نیست که ماشین رو شب بزارم خودم اگه تنها باشم خونه دوستی رفیقی جایی خراب میشم پول بنزینم هم خیلی میشه و پلیسا هم که همیشه باید منو جریمه کنن دیگه میشناسنم کلا خرجش خیلی زیاده و دیگه چون کار درستی ندارم پول ندارم انقدر
عید هم داره نزدیک میشه
